خرید بک لینک
سینه خود باز کردم زخم ها بنمودمش گفتمش از من خبر ده دلبر خون خواره را سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را طفل دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل چند داری در غریبی این دل آواره را من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمار ساقی عشاق گردان نرگس خماره را 144 عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما جبرئیلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم چرخ شاید جای تو یا سدره ها یا منتها طور موسی بارها خون گشت در سودای عشق کز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا پر در پر بافته رشک احد گرد رخش جان احمد نعره زن از شوق او واشوقنا غیرت و رشک خدا آتش زند اندر دو کون گر سر مویی ز حسنش بی حجاب آید به ما از ورای صد هزاران پرده حسنش تافته نعره ها در جان فتاده مرحبا شه مرحبا سجده تبریز را خم درشده سرو سهی غاشیه تبریز را برداشته جان سها 145 ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها ای به زودی بار کرده بر شتر احمال ها شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب درفتاده در شب تاریک بس زلزال ها چون همی رفتی به سکته حیرتی حیران بدم چشم باز و من خموش و می شد آن اقبال ها ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمان چهره خون آلود کردی بردریدی شال ها بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو در زمان قربان بکردی خود چه باشد مال ها تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نال ها تا چو احوال قیامت دیده شد اهوال ها تا بدیدی دل عذابی گونه گونه در فراق سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوال ها قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان اشک خون آلود گشت و جمله دل ها دال ها چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید در صف نقصان نشست است از حیا مثقال ها از برای جان پاک نورپاش مه وشت ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمال ها از مقال گوهرین بحر بی پایان تو لعل گشته سنگ ها و ملک گشته حال ها حال های کاملانی کان ورای قال هاست شرمسار از فر و تاب آن نوادر قال ها ذره های خاک هامون گر بیابد بوی او هر یکی عنقا شود تا برگشاید بال ها بال ها چون برگشاید در دو عالم ننگرد گرد خرگاه تو گردد واله اجمال ها دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمال ها چونک نورافشان کنی درگاه بخشش روح را خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمال ها خود همان بخشش که کردی بی خبر اندر نهان می کند پنهان پنهان جمله افعال ها ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد تا هما از سایه آن مرغ گیرد فال ها هم تو بنویس ای حسام الدین و می خوان مدح او تا به رغم غم ببینی بر سعادت خال ها گر چه دست افزار کارت شد ز دستت باک نیست دست شمس الدین دهد مر پات را خلخال ها 146 در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما باد باده برگمار از لطف خود تا برپرد در هوا ما را که تا خفت پذیرد سنگ ما بر کمیت می تو جان را کن سوار راه عشق تا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنک خون چکید از بینی و چشم دل آونگ ما ساقیا تو تیزتر رو این نمی بینی که بس می دود اندر عقب اندیشه های لنگ ما

برچسب: نویسنده: maryam تاريخ: دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 ساعت: 19:00

صفحه بندی